خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





داستان من - فصل 1

    داستان جنو راپس

    Jenorapes

    فصل1

    جِيمز  راپِس پدرجنو با تاکسی مسافر کشی می کرد؛  

     ناگهان دزدی سوار ماشينش شد و او را به زور اجبار کرد تا تند برود امّا نرفت تا پليس ها رسيدند و ماشين را نگه داشتند و دزد را پياده کردند و رفتند. ماشين تاکسی هم  ثابتبود و از پشت ماشينی به تاکسی کوبيد و سر جيمز به شيشه خورد و شيشه شکست سر جيمز را تيکه پاره کرده و او را کشت.

      جِنو پسر جِيمز که از اين واقعه بسيار ناراحت بود، به فکرانتقام از دزد ها بود.

        لباس تيره برای استتار دوخت وآن قدر تمرين کرد تا توانست با فکر خود اجسام را به کار بياندازد يا به حرکت در آورد.

    بعد اين کار او به شهر رفت تا دزد ها را پيدا کند.

      جِنو روز و شب دنبال دزد گشت. او هر دزدی را که

    می ديديد دزد را می گرفت و پايش را می شکست او چون مطمئن نبود به کارش ادامه می داد. يک شب او دزدی را گرفت و از او پرسيد:<< تو سوار آن تاکسی شدی؟>> و دزد گفت :<< آره ! >> و از پشت جِنو

    را زدند تا بيهوش شد.

      جِنو وقتی بيدار شد سه تا دزد را ديد که خوابيده بودند.

    جِنو با فکر خود چاقويی که روی ميز بود را تکان داد و دست و پايش را باز کرد؛ بعد آن به سمت دزد ها رفت تا  آن ها را با چاقو بکشد امّا يک دزد او را هل داد و جِنو هم با حرکات کاراته به دزد ضربه زد، از آن طرف دزدهای ديگر به او هجوم آوردند امّا جِنو با کاراته جواب داد

     و همه را زمين زد وقاتل پدرش را گرفت و از او باز جويی کرد.

    از آن طرف دزد های ديگر به جِنو لگد زدند و دست هايش را با 

    دستبند بستند و او را زمين انداختند.

    جِنو در بد فلاکتی افتاده بود چون دست هايش بسته و تفنگ های 

    دزدان   به طرفش بود و ...

      

    این داستان ادامه دارد.......................


    این مطلب تا کنون 12 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : جِنو ,دزدی ,
    داستان من - فصل 1

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده